تبليغاتX
سرخ كوه - خاطره يك روز زمستاني

صبح جمعه بهـمن ماه بود. من بهـمراه پيـمان رضايي و مهدي كارگشا و برادر پيمان (پژمان) و يكي از دوستان پيمان راهي چشمه خاك شديم هوا بســيار سرد بود وبرف زيادي تو كـوه بود و بسختي حركت ميكرديم مسـير بعد از بارش برف تقريبا بكر بود و ما اولين گروهي بوديم كه زده بوديم به كوه ، پيمان جلوتر از همه حركت ميكرد و برف كوبي ميكرد و ما از جـاي پاهاي پيـمان حركت ميكرديم وكارمون راحت بود  برف زيـاد سفت نبود ، كف  كفشهاي پژمان خيلي صاف بود و مدام زمين ميخورد و ما كلي به زمين خوردنش مي خـنديديم تا اينكه به چشـمه خاك رسـيديم وخواستـيم چادر بزنيم ولي چون  پيمان فراموش كرده بود ميخـهاي چادر را با خود ش بيـاره نتونستيم تو چادر بشينيم چون با كوچكترين حركت چادر جابجا مي شد و مجبور شديم چادر را جمع كنيم و روي برفها بشينيم بعد از خوردن صبحانه احساس كردم انگشــتهاي پام خيلي بي حس شده پاهام را از كفش در آوردم و بعد از خشك كردن كفش و جوراب كمي با آتيش گرمـشون كردم تا بحالت عادي برگشت هوا كمي گرم و قابل تحمل  شده بود. با مهدي كارگـشا مشغول سـاختن يك خونه برفي شديم، اين كار تا موقع ناهـار ما را مشغول كرد . ناهار جاتون خالي جوجه بود كـه پيمان زحمتشو كشيده بود بعد از خوردن ناهــار مشغول بازي  شديم البته همچنان روي زمين چون خونه برفي كه ساخته بوديـم فـقط بدرد شغالـها ميخورد كه شب ازش بعنوان مكان استفاده كـنن.

بعد از خوردن عصرونه تصميم گرفتـيم از روي خط الـراس بريم بسمت" كوه سرخه " واز اونجا بيايم پايين هوا سرد شده بود و برفـها يخ زده بود طوري كه من براحتي روي برفها راه ميرفتم ولي پيمان چون وزنش خيـلي زياد بود دائـم تو برف فرو ميرفت و پژمان هـم مثل صبح  كه داشـتيم ميامديم تند تند زمين ميخورد مسير شـيب زيادي داشت مهدي كارگشا كرامپونـهاشو باز كرد و به پژمان داد. تو مســير پيمان يك جاي توپ واسه سرسره بازي پيدا كرد و مشغول شديم به سرسره بازي با پيـشرفته ترين تجهيزات (پلاستيك پفك!) آنقدر سرگرم بازي بوديم كه نفهميديم كي غروب شد هوا زياد تاريك نبود ولي ادامه دادن مسير از روي كـوه خطرناك بود تصـميم گرفتيم از كوه بياييم  پايين  واز دره برگرديم  نزديكـيهاي خونه مصطفي گردويي بوديم كه من سر خوردم وداخل يك شكاف افتادم كه برف روي اون را پوشيده بود

تا گردن فرو رفته بودم و پام بد جوري گير كرده بود هر چي تقلا كردم نتونستم خودمو بيرون بكشم

پيـمان كه ديد من بد جوري خف خوردم آمد كمك و ومنو كشيد بيرون خدا را شـكر كردم چون اگه  مثل برنامه هاي قبل  تنها بودم احتمالا تا صـبح يخ زده بودم به راهمـون ادامه داديم تا رسيديم به شهرك گردو تا رسيدم خونه به جاي شنيدن خسته نباشيد كلي بد و بيراه از بابا و مامان شنـيدم نگاه  به ساعت كردم سـاعت ده و نيم شب بود و من  به خونه گفته بودم كه قبل از غروب  بر ميگردم و اونـها هم حسابي نگران شده بودن سريع رفتم و يك دوش آبگرم  گرفتم و شام خوردم و مشغول نوشتن اين خاطره در دفتر خاطراتم شدم  وبعد به خواب رفتم.

                        زمستان ۷۹
حامد یغمایی در 85/12/10 1:30 | |
 
business articles