تبليغاتX
سرخ كوه

بالاخره بعد از مدتها گرفتاري هفته پيش فرصتي پيش آمد تا

برم كوه ساعت 12 شب با رفيق قديمي خودم علي جودكي

راه افتاديم و رفتيم گردو بعد از حدود 3 ساعت كوهپيمايي به دره پنج شير رسيديم و تا صبح كمي استراحت كرديم از بركت بارندگيهاي امسال كوه خيلي سر سبز بود بعد از جمع آوري

مقداري گياهان دارويي و آويشن و موسير به سمت خونه برگشتيم  تو راه با علي كلي حرف زديم و قرار شد كه از اين به بعد علي هم براي وبلاگ مطلب تهيه كنه و جزو نويسندگان وبلاگ باشه خوشبختانه علي تو اين زمينه آدم پر و باتجربه اي است و ميتونه مطالب آموزنده و مفيدي تو وبلاگ بذاره قرار شد به زودي دست به كار بشه تا در نبود من وب سرخ كوه  خالي نمونه . فرداي آن روز علارغم خستگي باز هم زدم به كوه اما اين بار با خانواده و همسرم زياد نتونستم كوهپيمايي كنم ولي خيلي بهم خوش گذشت چون از روز 13 بدر به اين طرف اصلا فرصت نشده بود برم تو طبيعت اميد وارم زود تر تكليف كارم مشخص بشه تا بتونم هر هفته با خيال راحت با همسرم برم  كوهنورد ي و ماهيگيري.

 

حامد یغمایی در 86/02/28 20:30 | |

 

زمســـتان  سال 81 من به اتفـاق علي شــــمسي و محـسن فضـلي و عبـاس قادري به سـفيد خاني رفته بوديم  و به علـت اينكه يك سري آدم  بي فرهنگ كلبه چپخلي را آتش زده بودند وپنــجره ها را شكسته بودند شب بدي را گذرانـديم و عـلارغم تلاش زياد محسن و عباس براي جلو گيري از وزش باد به داخل تا صبح موفق نشديم درست بخوابيم صبح هم از صعود منصرف

شديم و به خونه برگشتيم.

اين هفته من و علي جودكي تصميم گرفتيم هر طور شده قــله را بزنيم با وجود اينكه برف سنگيني باريده بود وهوا هم بســيار سرد بود .روز چهارشنبه عصر از اراك راه افتــاديم و رسـيديم به روستاي رباط ساعت حدود ساعت 5 بود و هــوا رو به تاريكــي ميرفت آسمان صاف بود و سوز بسيار سردي هم ميامد بعـد از حدود يك ساعت پيـاده روي به كلبه رسيديم خوشبـختانه كـلبه را تعمير كرده بودند و بخاري هم پر از نفت بود بعد از كلي تك و تعريف و صرف شام  آماده شديم براي خوابيدن .صبح زود بعد از خوردن صبحـانه اي سبـك از كلـبه چپـخلي بسمت قـله حـركت كرديم هواي بيرون بسيار سردو خشن بود بطوري كه صورتمون از زور سرما درد گرفته بود بعد از حدود 40 دقيـقه كوهپيــمايي كمي استراحت كرديم و چـايي خورديم . عمـق برف زياد شــده بود و در برخـي قسـمت هاي مسـير به حدود 1.5 متر ميرسـيد البته جوري يخ زده بود كه ميـشد براحتي روي برف راه رفت اما گاهي توي برف فرو ميرفتيم و با زحمت بيرون ميامـديم حــوالي ساعت 9 صبح بود كه خسته و گرسـنه به قله رسيــــــديم اين اولين صعــود زمســتانه سفيد خاني بود كه موفق شدم به قله برسم.

بعد از خوردن مـقداري بيسكوييت و كاكائـــــو و كمي استراحت از همـان مسـيري كه آمده بوديم برگشتـــــيم بخاطر گرم شدن تدريجي هوا راه برگشت بسيار سخت تر راه صعود بود و مــدام داخل برف فرو مِِــيرفتــيم اما با هر سختي كه بــود به كــــلبه رسيديم يك گروه سـه نـفـره داخل كلـبه مشغــول خـوردن نـاهـار بودنـد مـا هـم غذاي خودمون را گرم كرديم و خورديم و كمي خوابيديم و بعد بسمـت رباط حركت كرديم در بازگشت به كوهنورد هاي زيادي برخورديم كـــه تصـميم به صعود داشـتند عوض  ضد حال هفته پيـش اين هفته خيلي حال داد جاي علي شمسي و بقيه بچه ها واقعــا خالي بود.

 

حامد یغمایی در 86/01/20 0:30 | |

 

، بر عكس خيلي ها كه از دوران خدمت سربازي  مينالند من از

سربازي كلي خاطره خوب دارم چون جاهايي خدمت كردم كه هميشه عاشق اين جور جاها بودم. بعد از آموزشي تقسيم شديم واز شانس خوب من افتادم آستارا و در گردنه حيران مشغول انجام خدمت شدم. اواخر خدمت سربازي من در پاسگاه مرزي" ونبين" واقع در ارتفاعات گردنه زيبا و باصفاي حيران بود. اين پاسگاه آخرين پاسگاه مرزي آستارا بود و بعد از اون پاسگاههاي استان اردبيل  شروع ميشد اين منطقه جزو ييلاغهاي زيباي آستارا محسوب ميشد وداراي آثار باستاني فراواني از دوران گذشته بود. روبروي پاسگاه و در حد مرزي ايران و كشور آذربايجان كوه بسيار زيبايي بود كه در سمت ايران ديواره هاي بسيار بلند و خطر ناكي داشت قله و خط الراس غربي اين كوه مرز مشترك بود . نام اين كوه برگرفته ازقلعه مخروبه اي كه در بالاي آن قرار داشت بود. نام اين قلعه "شين دان" است كه از زمان سرخ جامگان بجا مانده و يكي از قلعه هاي معروف" بابك خرمدين "بوده .

هميشه دوست داشتم از اين كوه بالا برم ولي بخاطر نداشتن تجهيزات كافي بي خيال ميشدم. تير ماه سال 81 بود و تنها يك ماه از خدمت سربازي من باقي مونده بود كه با بهترين دوست دوران سربازيم "جواد غلامي پرور دل را زديم به دريا و تصميم گرفتيم هر طور شده از اين كوه بالا بريم و قله را فتح كنيم چون ميدونستم كه بعد از سربازي ديگه هرگز نمي تونم  بسمت اين كوه بيام ،چرا كه هيچ غير نظامي اجازه نزديك شدن به اين منطقه مرزي را نداشت . با اجازه فرمانده و بمنظور گشت مرزي از پاسگاه زديم بيرون و بعد از  گذشتن از جنگل انبوه و پر شيبي كه در دامنه كوه قرار داشت رسيديم پاي ديواره اصلي وشروع كرديم به صعود ديواره . حمل اسلحه ازيك طرف و نداشتن كفش  مناسب و طناب وساير لوازم مورد نياز از طرفي ديگه،كارمون را خيلي سخت كرده بود و مجبور بوديم از مسيرهاي سبك و راحت صعود كنيم .بعد از حدود 4 ساعت تلاش نفس گير روي ديواره بالاخره من و جواد موفق شديم به قله برسيم  از خوشحالي داشتيم پر در مياورديم  چون موفق شده بوديم به جايي برسيم كه بخاطر قرار گرفتن در مرز و صعب العبور بودن پاي كمتر كسي تا آنروز به اونجا رسيده بود. وقتي از بالا به مسير صعودمون نگاه كردم متوجه شدم كار خيلي خطرناكي كرديم كه، با دست خالي، آمديم بالا و اگر مي خواستيم از همان مسير برگرديم ممكن بود حادثه ساز باشه . مسير فرود عوض شد و از روي خط الراس غربي كوه كه دقيقا روي نوار مرزي بود به سمت پايين حركت كرديم

مسير پايين آمدنمون خيلي سخت تر از بالا رفتنمون بود اما امن تر و باصفاتر بود. بعد از گذشتن از كنار ميله هاي مرزي ايران و جمهوري آذربايجان و مرغزار بسيار زيبايي كه در دامنه كوه بودبه  سمت پاسگاه بر گشتيم .

 

حامد یغمایی در 85/12/14 19:42 | |

صبح جمعه بهـمن ماه بود. من بهـمراه پيـمان رضايي و مهدي كارگشا و برادر پيمان (پژمان) و يكي از دوستان پيمان راهي چشمه خاك شديم هوا بســيار سرد بود وبرف زيادي تو كـوه بود و بسختي حركت ميكرديم مسـير بعد از بارش برف تقريبا بكر بود و ما اولين گروهي بوديم كه زده بوديم به كوه ، پيمان جلوتر از همه حركت ميكرد و برف كوبي ميكرد و ما از جـاي پاهاي پيـمان حركت ميكرديم وكارمون راحت بود  برف زيـاد سفت نبود ، كف  كفشهاي پژمان خيلي صاف بود و مدام زمين ميخورد و ما كلي به زمين خوردنش مي خـنديديم تا اينكه به چشـمه خاك رسـيديم وخواستـيم چادر بزنيم ولي چون  پيمان فراموش كرده بود ميخـهاي چادر را با خود ش بيـاره نتونستيم تو چادر بشينيم چون با كوچكترين حركت چادر جابجا مي شد و مجبور شديم چادر را جمع كنيم و روي برفها بشينيم بعد از خوردن صبحانه احساس كردم انگشــتهاي پام خيلي بي حس شده پاهام را از كفش در آوردم و بعد از خشك كردن كفش و جوراب كمي با آتيش گرمـشون كردم تا بحالت عادي برگشت هوا كمي گرم و قابل تحمل  شده بود. با مهدي كارگـشا مشغول سـاختن يك خونه برفي شديم، اين كار تا موقع ناهـار ما را مشغول كرد . ناهار جاتون خالي جوجه بود كـه پيمان زحمتشو كشيده بود بعد از خوردن ناهــار مشغول بازي  شديم البته همچنان روي زمين چون خونه برفي كه ساخته بوديـم فـقط بدرد شغالـها ميخورد كه شب ازش بعنوان مكان استفاده كـنن.

بعد از خوردن عصرونه تصميم گرفتـيم از روي خط الـراس بريم بسمت" كوه سرخه " واز اونجا بيايم پايين هوا سرد شده بود و برفـها يخ زده بود طوري كه من براحتي روي برفها راه ميرفتم ولي پيمان چون وزنش خيـلي زياد بود دائـم تو برف فرو ميرفت و پژمان هـم مثل صبح  كه داشـتيم ميامديم تند تند زمين ميخورد مسير شـيب زيادي داشت مهدي كارگشا كرامپونـهاشو باز كرد و به پژمان داد. تو مســير پيمان يك جاي توپ واسه سرسره بازي پيدا كرد و مشغول شديم به سرسره بازي با پيـشرفته ترين تجهيزات (پلاستيك پفك!) آنقدر سرگرم بازي بوديم كه نفهميديم كي غروب شد هوا زياد تاريك نبود ولي ادامه دادن مسير از روي كـوه خطرناك بود تصـميم گرفتيم از كوه بياييم  پايين  واز دره برگرديم  نزديكـيهاي خونه مصطفي گردويي بوديم كه من سر خوردم وداخل يك شكاف افتادم كه برف روي اون را پوشيده بود

تا گردن فرو رفته بودم و پام بد جوري گير كرده بود هر چي تقلا كردم نتونستم خودمو بيرون بكشم

پيـمان كه ديد من بد جوري خف خوردم آمد كمك و ومنو كشيد بيرون خدا را شـكر كردم چون اگه  مثل برنامه هاي قبل  تنها بودم احتمالا تا صـبح يخ زده بودم به راهمـون ادامه داديم تا رسيديم به شهرك گردو تا رسيدم خونه به جاي شنيدن خسته نباشيد كلي بد و بيراه از بابا و مامان شنـيدم نگاه  به ساعت كردم سـاعت ده و نيم شب بود و من  به خونه گفته بودم كه قبل از غروب  بر ميگردم و اونـها هم حسابي نگران شده بودن سريع رفتم و يك دوش آبگرم  گرفتم و شام خوردم و مشغول نوشتن اين خاطره در دفتر خاطراتم شدم  وبعد به خواب رفتم.

                        زمستان ۷۹
حامد یغمایی در 85/12/10 1:30 | |

اواخر ترم دوم بود ومدتها بود جاي خاصي نرفته بوديم مصطفي و ا بي پيشنهاد يك برنامه كوه را دادند كه با موافقت من وبقيه اعضاي گروه قطعي شد و شروع كرديم به برنامه ريزي،  فرداي آنروز با مصطفي و بهروز و ا بي آمديم اراك و مقداري از وسايل كوهنوردي خودم را برداشتم و بر گشتيم ساوه و 2 روز بعد بهمراه تمامي اعضاي تيم راهي تهران شديم . يادمه روز 4 شنبه  اول خرداد سال 79 بود ، بعد از انجام هماهنگيهاي لازم بچه هاي تهران رفتند خونه و ما ها كه شهرستاني بوديم رفتيم رود هن خونه مصطفي مسلمي ودر اونجا حسابي از ما پذيرايي كردند و تا نيمه شب گفتيم و خنديديم.

صبح علارغم اينكه شب قبل كم خوابيده بوديم  همگي  سرحال بوديم و پس خوردن صبحانه اي

مفصل به تهران بر گشتيم ،ابي و محسن  در تجريش منتظر ما بودند اونها را سوار كرديم و رفتيم دربند تمام گروه حاضر و آماده شده بودند.

اعضاي گروه عبارت بودند: مصطفي مسلمي (رودهن) – بهروز عليمرادي و محسن (تهران)- حسين جونيان (ساري)- مجتبي رضايي نسب (خرم آباد) – سيد رضا موسوي (ساوه) و ابي(همدان)

از دربند  بسيار آهسته وتفريح كنان  حركت را شروع كرديم و رفتيم تا آبشار دوقلو ودر همانجا نشستيم و بعد از صرف ناهار به راهمون ادامه داديم تا به پناهگاه شير پلا رسيديم و قرار شد شب همونجا بمونيم بچه ها ميخواستن شب را داخل پناهگاه بخوابن ولي من دوست داشتم شب را در فضاي آزاد بخوابم . با اصرار من بچه ها قبول كردن كه همگي بيرون بخوابيم بالاتر از

پناهگاه كنار آبراه سيماني اردو زديم وبعد از شام خوابيديم حوالي ساعت 2 شب بود كه هوا خيلي  سرد شد و از سرما  من و  بهروز و حسين و مصطفي از خواب بيدار شديم با زحمت زياد مقداري چوب پيدا كرديم و آتيش روشن كرديم ، من بارها در كوههاي اراك بدون چادر و حتي كيسه خواب در فضاي باز خوابيده بودم ولي بخاطر اينكه مدتي در آب و هواي گرم ساوه زندگي كرده بودم بدنم در برابر سرما ضعيف شده بود آنشب تا صبح خوابمون نرفت و صبح زود در حالي كه خيلي خسته بوديم بسمت قله توچال حركت كرديم هر چه بيشتر به قله نزديك ميشديم از سرعتمون كم و به خستگيمون افزوده ميشد نزديكي هاي قله برف زيادي روي زمين بود وبخاطر گرم شدن هوا آب انداخته بود   ، حوالي ساعت 11 بود و سر من بطرز عجيبي درد گرفته بود و پلكام سنگين شده بود و فقط دوست داشتم بخوابم تا قله راهي نمونده بود با هر زوري كه بود  خودمو تا  نزديكي قله رسوندم  حدود 100متر بيشتر به قله نمونده بود كه ديدم اصلا نميتونم سر پا وايسم  به بچه ها گفتم كه برن  قله و زود برگردن مصطفي و ابي و سيد رضا سريع رفتن روي قله و با چند تا قرص استامينيفون برگشتن 2 تا قرص خوردم و يك چرت نيم ساعته  روي برفها زدم سردردم كمتر شده بود ولي هنوز پلكهام سنگين بود دلم ميخواست برم قله را بزنم ولي اصلا حسش نبود ،بسمت پايين كوه حركت كرديم و نزديك يك چشمه كه آب خيلي سردي داشت ناهار خورديم و بعد از كمي استراحت براهمون ادامه داديم

واز كوه پايين آمديم خورشيد داشت غروب ميكرد كه ما رسيده بوديم دربند . بهروز و محسن رفتن خونه و ما بسمت ساوه برگشتيم خيلي بهمون خوش گذشته بود فقط من بد شانس

بخاطر سردرد در يك قدمي قله ضد حال خورده بودم

حامد یغمایی در 85/12/02 3:24 | |

سال 78 با قبولي من در دانشگاه ساوه و كورش در شهر مجلسي وسربازي رفتن وحيد وايمان ومهدي و علي جودكي  گروه كوهنوردي محله تعطيل شد و هر كي دنبال كار خودش واز آن به بعد پيش نيا مد كه گروهمون دور هم جمع بشه .

در ساوه كار من شده بود درس خوندن و خماري كشيدن البته خماري كوه. ساوه هم كه خدا بده بركت شهري بود كوچك ، كويري ودلگير واز همه مهمتر  فاقد كوه . تا چشم كار مي كردهمش  دشت بود و مزرعه و براي من كه با مناطق هموار اصلا حال نمي كنم خسته كننده بود  البته در دوردستها كوههايي ديده مي شد يك سري كوه خشك وبي آب وعلف كه به گفته خود اهالي ارزش صعود نداشت.

 

. در خوابگاه ودانشگاه  بجز من چند تااز بچه ها خيلي اهل گل وگشت بودن و از اونجايي كه خدا هميشه در وتخته را با هم ست مي كنه خوردن به پست ما، بچه هاي  بسيار با صفا وبسيار خاكي از شهرهاي تهران،ساري،همدان،خرم آباد و ساوه . با اونها تشكيل يك گروه  داديم و كارمون شد گشت و گذار و متاسفانه اين كار باعث شد اكثرمون ترم اول گند بزنيم.

 

حامد یغمایی در 85/12/01 23:8 | |

تابستان 78 تمام شده بود روزشنبه سوم مهر ماه بود  ه بود وقبل از رفتن به ساوه تصميم گرفتم يك بار ديگه بزنم بيرون از بين همه بچه ها فقط مهدي و علي  را پيدا كردم صبح زود از خونه زديم بيرون ورفتيم ميدان امام و از آنجا با ماشين رفتيم پل دو آب وپياده تا اسكون رفتيم يك جاي ساكت و با صفا پيدا كرديم ونشستيم بر عكس هميشه آنروز خيلي هوا دلگير بود ما سه تا هم كه يكي از يكي گرفته تر بوديم ،من جدا از علي و مهدي زير يك درخت سنجد بزرگ نشسته بودم و به لجور نگاه مي كردم  وهايده گوش ميكردم و يادم نيست كدوم آهنگش بود ولي از كاست

"گل سنگم"بود كه ا زش خيلي خاطره داشتم . خيلي دوست داشتم بزنم به كوه و يك بار ديگه

از لجور برم بالا و روي قله اش قدم بزنم و از اون بالا مناظر اطراف را نگاه كنم اما اصلا حسش نبود .رفتم پيش بچه ها ديدم هر دوتايي گرفتن خوابيدن حوصله ام سر رفته بود، رفتم تو آب

ولي حس آبتني هم نداشتم آمدم بيرون و گرفتم خوابيدم پيش بچه ها، بعد از ظهر واسه ناهار بلند شدم با بي ميلي  كمي غذا خوردم وبعد از گرفتن چند عكس يادگاري برگشتيم آمديم خونه . آنروز دلگير ترين روزي بود كه در تمام اون سالها داشتم نميدونم آ نروز چه مرگمون بود .

 

حامد یغمایی در 85/12/01 3:17 | |

بهار سال 78 از راه رسيد و از بركت برفهايي كه  زمستان باريده بود

طبيعت يكپارچه سبز شده بود. دره گردو پر آب بود و سبز وجمعه ها پذيراي

طبيعت دوستان زيادي بود . در مسير چشمه خاك وشاه نشين  رايحه گل

موسير و آويشن  وپونه به مشام ميرسيد ودر ارتفاعات پشت نظم آباد

ريواسهاي بلند وشلاغي قد علم كرده بودند وگلهاي ثعلب و شقايق و

لاله واژگون و ساير  گلهاي  بهاري ، زيبايي خاصي به طبيعت بخشيده بودند

چشم به هر طرف كه ميانداختي گروههاي زيادي را ميديديم كه كوله بدوش

در حال حركت بودند .ما هم مثل همه بظاهر شاد وخندان بوديم اما ته نگاه همه

بچه ها ميشد غمي را ديد، "غم جدايي "همه ميدونستيم كه اين آخرين بهاري

كه دور هم جمع هستيم  چرا كه راهمون داشت از هم ديگه جدا ميشد

يكي داشت ازدواج ميكرد يكي ميرفت سربازي ، يكي دانشگاه و....علارغم

سالهاي قبل كه وقتي ميرفتيم كوه از سر وصداي بچه ها نميشد استراحت كني

امسال همه ساكت و كم حرف بودند و همه تو فكر بودند، يكي به عشقش فكر

ميكرد، يكي به آينده مبهمي كه در انتظارمون بود يكي هم به گذشته پر خاطره

ولي هيچ كس به اين فكر نكرد كه اين آخرين سالي كه داريم با" وحيد حبيبي"

ميايم كوه و روزي ميرسه كه همگي در حالي كه  داريم واسه بدنيا آمدن دختر

كوچولوش آماده ميشيم  خبر ميرسه كه بايد رخت عزاشو تنمون كنيم .

سال 78 آخرين سالي بود كه وقتي ميخواستيم بريم كوه اون كتري مسجدي بزرگ

را با خودمون ميبرديم، آخرين سالي بود كه فقط  يك كوله پشتي مخصوص حمل كردن ضرب و تينپو مهدي عبدلي بود و آخرين سالي بود كه بخاطر

زيادي تعداد بچه ها زير انداز كم ميا مد و يا مجبور ميشديم 2- 3 نفري شب

بيرون چادر بخوابيم .ومن حتي فكرش راهم نمي كردم كه روزي ميرسه كه بايد

تك وتنها كوله پشتيمو ببندم و بزنم به كوه. روزهاي نو جواني با همه زيبايي ها ش

گذشت. جمعه هفته پيش كه رفته بودم گردو چشمم به بچه هاي 17- 18 ساله اي

افتاد كه گروهي آمده بودند  كوه وداشتن سر تقسيم كارها با هم جروبحث ميكردن

،خندم گرفت،  ياد روزهاي قشنگ خودمون افتادم . به راهم ادامه دادم كمي بالا تر از

بيد سوخته يك جاي خشك واسه نشستن پيدا كردم  ، كولمو باز كردم و زير انداز يك

نفره خودم را پهن كردم و نشستم يك قوري كوچيك  چاي ويك صبحانه يك نفره ....

وبعد تنها از همون مسير برگشتم جاي علي جودكي بي معرفت خيلي خالي بود.

گر چه ياران فارغند از ياد من

از من ايشان را هزاران ياد باد

 

حامد یغمایی در 85/11/30 1:25 | |

اواسط زمسـتون سال 77 بود ، صبـح زود من بهمراه علي جودكي  وبهمن حـاجـي آبادي  زديم به كوه وطبق معمول رفتيم  سمت گردو هوا برعكس روزهاي قبل زياد سرد نبود اما ابر سياه و غليظي آسمون را كپ كرده بود ولي هواشناسي  گفته بود آسمان اراك صاف تا كمي نيمه ابري به هــمراه وزش باد خواهد بود و ما هم با تـكيه به اخبار هواشناسي از خونه زده بوديم بيرون . آنروز رفته بوديم" بيد سوخته" و  زير يك صـخره سـنگي كه باد پـناه خوبي بـود نشــسـتيم وكلي حال كرديــم . بـعـد از خوردن ناهار وسايل را جمع كرديم  و قرار شد از كوه بريم بالا و از روي خط الراس كوهـهاي نظم آباد برگرديم . بالاي كوه در حـال حركـت بوديم كه هوا خيلي بد شـد و برف شـديدي گرفت بطـوري كه فاصـله 3- 4 متري جلوي پامونو بسـختي ميديديم و چند بار از مـسـير خارج شديم و بسمت پايـين كوه رفته بوديم، حركـت كردن وا قـعا مـشـكل شده بود حتي نمـيدونستيم  دقـيقا كجا هســتيم من و علي عصبي و گيـج شده بوديم و بهمن كه به بيخـيالي و پر حرفي معروف بود با وراجي كردنش حسـابي  كلا فمون كرده بود عـقلم به جايي قد نمي داد نه راه پس داشـتيم نه راه پيـــش و يكي دو ساعت بيشتر تا غروب آفتاب نمونده بود واگر بشب ميخورديم كه ديگه حــسابي نور علي نور ميشد و ميبايست به خانواده هامون باز جويي پس بديم خلاصه به اتفاق هم تصميم گرفتيم كمي استراحت كنيم و چايي درست كنيم . با هزار فلاكت و بدبخــتي تو شيب تند كوه با خارهاي خـيس آ تـــيش روشن كرديم وآب جوش درســـت كرديم تمام هيكلمون بوي دود گرفته بود و انگــشتاي دســتمون بي حس شده بود رفـــتم جلو كه چاي بريزم تو قوري كه يكدفعه زير پام خالي شد و خوردم زمين و دســـــتم خورد به قوري وهر چي رشته كرده بوديم پنبه شد. علي و بهمن از خنده روده بر شده بودند و من شديدا حرصم گرفته بود و از حرص ميخنديدم و به زمين و زمان فحش ميدادم

بهمن گفت : پاشيد جمع كنيد بريم بما نيومد ه اينجا چايي بخوريم .

با هر سختي كه بود از كوه آمديم پايين و وارد زمينهاي كشاورزي نظم آباد شــديم و از آنجا تا شهر صنعتي پياده رفتيم و همزمان با غروب خورشيد به خانه رسيديم .ما بارها اين مسير را تجربه كرده بوديم و ازش لذت برده بوديم ولي اون دفــــعه بارش شديد برف باعــث شــد كه حـــسابي خسته بشيم و از كوه رفتن پشــــيمــون  بشـــيم

ولي الان وقتي بياد آنروز ميافتم ميبينم  با وجود تمام سختيهاش خيلي بهمون خوش گذشت.

يادش بخير

حامد یغمایی در 85/11/29 0:0 | |

جمعه صبح من به همراه علي جودكي بزرگ وعلي جودكي كوچك(پايه ثابت كوه)و علي رحيمي زديم به كوه واز مسير هميشگي  رفتيم  شاه نشين  و زير آخرين درخت اردو زديم درخت بادام بسيار بزرگي كه روي آن آشيانه چندين كلاغ بود. من و علي رحيمي  گرفتيم خو ا بيد يم و 2  تا جود كيها مشغول انجام  كار ها شدند ساعتي  بعد  كه ما از خوا ب بيدار شديم  جودكي  بزرگ واسمون چايي آورد وبا مهرباني تمام گذاشت جلو مون ، من ورحيمي  مشغول خوردن بوديم كه يكدفعه جود كيها زدن زير خنده وقتي علت خنده را پرسيديم در قوري را باز كردن وخاليش كردن داخل قوري علاوه بر چاي 3 تا سوسك و چوب و پر كلاغ زاغي  بود . رحيمي  حالش بد شد منم ديدم حالاكه همه چاي را خوردم خيلي ضايع ست كم بيارم گفتم دمتون گرم خيلي خوش طعم  بود ايكاش بيشتر سوسك ميانداختيد داخل قوري جودكي بزرگ گفت يعني تو بدت نيامد؟ گفتم نه تازه خيلي هم خوشم آمد كلي پروتوين داشت  در ضمن من كه مثل شما سوسول نيستم  كه  بدم  بياد . جودكي بزرگه هم واسه اينكه روي منو كم كنه  يكي از سوسكها را كه كاملا آبپز  شده  بود  را گذاشت توي دهنش وشروع كرد به جويدن و بعد خورد . صحنه واقعا چندش آوري بود و من كه از خوردن اون چايي حالم بد نشده بود با ديد ين اين صحنه حالت تهوع بهم دست داد وبه جودكي گفتم با با تو ديگه روي هر چي كلاغه سفيد  كردي. من تو قبلا  ديده بودم  بعضي  ها  مار  يا خارپشت كباب ميكنن و ميخورن ولي خوردن سوسك آبپز نديده بود م.

حامد یغمایی در 85/11/26 2:30 | |

روز 5 شنبه بود ومثل هميشه همگي تو پارك دور هم نشسته بوديم و طبق معمول دنبال پايه ميگشتم واسه كوه رفتن كه سر و كله علي جودكي و ايمان شاه صنم پيدا شد ميدونستم علي 100% مياد وقتي بهش گفتم سريع گفت يا علي بريم ايمان گفت منم ميام تو همين صحبتها بوديم كه كورش شهبازي از راه نرسيده گفت حامد فردا برنامه كوه نداري ، گفتم چرا اتفاقا ميخواهيم با علي وايمان بريم اگر پايه اي بيا، بقيه بچه ها منتظر بودند ازشون دعوت كنم كه بيان ولي خودشون ميدونستن وقتي تعداد زياد ميشه من بهانه ميارم و خودمو ميكشم كنار . با اعلام آمادگي كورش شديم 4 نفر فيكس وقرار شد شب ساعت 2 همه بيام تو پارك و از اونجا تا خود مقصد پياده بريم . سر ساعت حركت كرديم واز ته هپكو رفتيم زير پل شهر صنعتي و بعد از روي ريل قطار رفتيم تا به اول كوههاي چشمه موشك رسيديم حدود 5 دقيقه استراحت كرديم  و زديم به كوه رفتيم و رفتيم تا بجايي رسيديم كه ميبايست سرازير ميشديم به سمت دره گردو هوا خيلي تاريك بود واثري از ماه تو آسمون نبود و داخل دره خيلي تاريكتر بنظر ميرسيد ساعت حدود 4 صبح بود اول خواستيم صبر كنيم تا هوا روشن بشه ولي بعد تصميم گرفتيم از روي خط الراس براهمون اذامه بديم  و بعد از روشن شدن هوا از كوه بريم پايين خلاصه از روي كوه رفتيم  نزديكيهاي بركه بوديم كه هوا كم كم روشن شد و ما هم سرازير شديم بداخل دره گردو ومستقيم رفتيم سر چشمه كنار بركه واسه استراحت گروهي شب قبل اونجا چادر زده بودند يك نفرشون كه از سرو صداي ما بيدار شده بود آمد بيرون و بما خسته نباشيد گفت و چاي تعارف كرد و ما هم تشكر كرديم مشغول صحبت بوديم كه چشممون افتاد به يك افعي بزرگ  اول فكر كرديم زنده ست ولي فهميديم كه كشته شده و جاي چند بريدگي عميق روي بدنشه ولي محض احتياط زياد بهش نزديك نشديم وبراه خودمون ادامه داديم . براي  خوردن  صبحانه  نيم ساعتي در( بيد سوخته) نشستيم و صبحانه مفصلي خورديم و براه خودمون ادامه داديم تا به نزديكي  شاه نشين رسيديم مي خواستيم سريع بريم بالا كه علي گفت من هفته آينده قراره  برم شهباز و امروز بايد حسابي تمرين كنم كورش هم نا مردي نكرد و گفت پس بيا كوله منو با خودت بيارتا حسابي پاهات   قوي بشه وكوله  پشتي خودش را  گذاشت رو كوله علي  من وايمان هم كوله خودمون را بستيم رو كولش  علي بيچاره موند با 4 تا كوله وشروع كرد به بالا آمدن من بعيد ميدونستم بتونه بياد ولي ماشا ا.. مثل   گراز آمد بالا ولي از سنگيني  بار كوله ها رنگش قرمز شده بود وحسابي عرق ريخته بود و از خستگي ديگه رمقي نداشت ،من وكورش وسايل را پهن كرديم و ايمان مشغول درست كردن چاي شد . بعد از كلي گپ زدن وخوردن ناهار راهي خونه شديم ساعت 2 بعد از ظهربود و هوا بشدت گرم بود  كه علي آقا گفت بياييد از يك مسير جديد بر گرديم كه هم نزديكتره وهم با صفا تر ،گفتم از كجا ؟ گفت :از سمت  نظم آباد وجاده پدافند. من تا آنروز مسير نظم آباد را تجربه نكرده بودم و چون از طرفي قبلا  چوب ماجراجويي  علي را خورده بودم مخالفت  كردم ولي با اصرار علي كه ميگفت راهمون نزديكتر ميشه  قبول كردم، خلاصه رفتيم بالا تا بجاده خاكي پدافند رسيديم  ودر امتداد آن شروع كرديم به حركت مسير خشك وبي آب و علف بود وبسيار خسته كننده و هر چي ميرفتيم  مسير تمام نميشد از طرفي بخاطر تابش خورشيد و گرماي هوا همگي گرمازده شده بوديم  من گير دادم به علي و گفتم جان مادرت راستشو بگو اصلا تا حالا از اين سمت آمدي ؟ گفت آره ولي اگه راستشو بخواي با موتور ! همگي قاطي كرديم و شروع كرديم به فحش دادن به علي و من چون قبلا مشابه اين بلا سرم آمده بود و حسابي هم  كلا فه بودم با علي دعوام شد  در راه برگشت تا نزديكي شهر صنعتي  به علي بد و بيراه ميگفتم  و اون بيچاره ام سر حساب رفاقت چيزي نمي گفت  ولي حالش خيلي گرفته شد و رفت تو لك . وقتي رسيديم هپكو ومي خواستيم بريم خونه ديدم ارزش نداره بخاطر كاري كه شده بهترين رفيق كوه خودم را از خودم ناراحت كنم رفتم جلو باهاش دست دادم و روشو بوسيدم و ازش عذر خواهي كردم علي هم گفت بيخيال منم شرمندم خلا صه با هم آشتي كرديم وبا وجود اينكه خيلي خسته بوديم بر نامه ريزي كرديم كه 2 هفته ديگه كجا بريم و چكار كنيم.

 

حامد یغمایی در 85/11/24 3:50 | |

سال 76و77 كوهنوردي ما خيلي اوج گرفت ورفتيم سمت كوههايي مثل لجور و شهباز كه از نظر فني خيلي مشكل بودند واز نظر ارتفاع هم تقريبا 2 برابر قلل حومه اراك بودند و اصلا قابل مقايسه نبودند البته در اين سالها  ما  هم در حد يك كوهنورد آما تور تجربه هايي كسب كرده بوديم و از پس اين قله ها بر مي اومديم فقط در صعودهاي زمستاني بخاطر نداشتن تجهيزات كافي  گاهي به مشكل مي خورديم ومجبور مي شديم دست خالي برگرديم البته من هيچ وقت در قيد فتح قله نبودم و بيشتر با طبيعت حال مي كردم بهمين خاطر وقتي  بهر دليل نميشد  قله را زد زيا د ضد حال نمي خوردم.

در بين اين سا لها با كوهنورد هاي زيادي آشنا شدم كه از بين اونا محسن وپيمان و مهدي كساني بودند كه كوه سبب رفاقتمان شد. يادمه اون زمان پير مرد سپد مويي هم بود كه هر هفته ميامد كوه اسمش آقاي حكي نژاد بود ويك بار من و علي جودكي با هاش از اول كوههاي نظم آباد تا چشمه خاك همسفر شديم اين مرد چنان حرارت و انرژي داشت كه من وعلي بهش حسود يمون مي شد ولي متاسفانه الان چند سالي ميشه كه نديدمش اميد وارم هر جا كه هست حالش خوب باشه.

يك زماني آنقدر كوه شلوغ نبود واكثر كوهنوردها  همديگر را مي شناختن و چهره ها آ شنا بود محيط كوهستان واقعا زيبا و پاكيزه  بود البته اون زمان كه ميگم خيلي دور نيست تا همين  4 – 5 سال پيش (قبل از تبديل شدن گردو به پارك) وقتي مي رفتيم كوه  واقعا احساس آرامش مي كرديم و مناطقي مثل چشمه خاك و شاه نشين و دره پنج شير واقعا بكر بود (( بر عكس الان كه شما ميتونيد با 18 چرخ آشغال وزباله جمع كنيد )) و در فصل بهار بوي پونه وآ ويشن و موسيروجاجوق هوا را عطر آگين مي كرد.خوشبختانه برنامه هايي كه در اين چند سال اخير بعمل آمد باعث شد كوهنوردي همه گير شود ولي متاسفانه بدليل  بي  فرهنگي برخي افراد كه هر هفته به اين ناحيه هجوم مي آورند وبا بجا گذاشتن كلي زباله به خانه باز ميگردند  دره گردو از حالت طبيعي خارج شده وديگه اون زيبايي و جذابيت سلبق را نداره، اي كاش هيت محترم كوهنوردي قبل از ساختن جاده و نصب سطل هاي زباله كه هميشه  خالي است به فكر فرهنگسازي در اين زمينه بود چون بنظر من تا برخي از افراد بخوان فرهنگ استفاده از محيط كوهستان را پيدا كنند ديگه اثري از منطقه گردو كه هر گوشه آن برايمان ياد آور خاطره اي است نخواهد ماند

 

حامد یغمایی در 85/11/23 3:45 | |

خونه بودم كه دايي مهدي زنگ زد و گفت فردا ميخواد  بادوستاش برن بيرون وگفت من و حسام (داداش كوچكترم) هم اگر دوست داريم مي تونيم باهاش بريم ما هم كه از خدا خواسته سريع گفتيم مياييم . فردا صبح من وحسام و دايي و ايرج (شوهر خاله)و 2 تا از دوستاي دايي بنام داوود نادر و حميد محبي رفتيم به روستاي آقاي محبي ، روستاي بسيار زيبايي بنام انجدان، واز سمت چپ جاده وارد يك جاده خاكي شديم   كه بسمت كوههاي پشت روستا ميرفت وقتي پياده شديم با راهنمايي حميد محبي از كوه بالا رفتيم  تا به يك غار رسيديم حميد گفت اسم اين غار ((آسيلي)) است . ورودي غار بسيار كوچك بود و مجبور بوديم يكي يكي وارد بشيم ام داخل غار بزرگ بود و5-6 نفر براحتي ميتوانستند بايستند غار به2 مسير تقسيم ميشد مسير سمت چپ كه به گفته حميد خطرناك بودو نمي شد بدون تجهيزات  رفت و مسير سمت راست كه گويا راحت تر بود  من وارد دهانه سمت راست  شدم و بديل ليز بودن كفشهام ترسيدم جلو تر برم بعد از مدتي از غار آمديم بيرون وبه سمت پايين كوه حركت كرديم و رفتيم تا به 2 غار ديگر رسيديم كه در كنار هم بودند و بصورت عمودي در دل زمين قرار داشتند ( البته با چاه معمولي فرق داشتند و بصورت طبيعي ايجاد شده بودند و از جنس غارهاي آهكي بودند) و در داخل آن پر بود از آشيانه كبوتر هاي وحشي  مدتي هم در آنجا مانديم و بعد به سمت انجدان برگشتيم و داخل يكي از باغهاي  با صفاي اين روستا ناهار مفصلي  خورديم  و يكدست گل كوچيك بازي كرديم  غروب موقع برگشت وارد خود روستا شديم و از دور چشمم به غاري افتاد كه در دامنه كوه بالاي روستا بود از حميد در موردش پرسيديم حميد گفت به اونجا ميگن سوراخ پلنگ و در گذشته آشيانه پلنگي بوده كه در اين منطقه زندگي ميكرده و بدليل اينكه بز يكي از اهالي را خورده  بود بدست صاحب بز كشته شده بود!!!!پلنگ بيچاره گويا سراغ بز بد كسي رفته بود.  من و حسام از كوه بالا رفتيم ووارد غار شديم دخمه زيبا و جالبي بود و ميشد خالي بودن جاي پلنگ نگون بخت را حس كرد . الان صدها و بلكه هزاران بز و گوسفند در اين منطقه وجود دارد ولي سالهاست كسي پلنگي را نديده . از كوه پايين آمديم و به اراك برگشتيم  ،اميدوارم  روزي برسد كه هيچ كس بخاطر بزش سرمايه ملي مثل پلنگ را شكار نكند.

حامد یغمایی در 85/11/22 2:30 | |

يكي از روزهاي تابستان سال 75 بود من و علي جودكي و زنده ياد وحيد حبيبي و مهدي ونايي و2  تا ديگه از دوستان رفتيم تكيه ، بعد از خوردن صبحانه قرار شد بزنيم به كوه  علي گفت من يك ميانبر بلدم كه از روي كوه مي خوره به روستاي خرزن من هر جور پيش خودم حساب كردم ديدم اصلا با عقل جور در نمياد آخه تكيه حاج ابراهيم كجا و خرزن كجا؟

به علي گفتم كه اين 2 منطقه خيلي  از هم فاصله دارند ولي با اصرار گفت كه خيلي هم نزديك است و من قبلا رفتم خلا صه علي شد راهنماي ما و ما افتاديم دنبالش از اين كوه به اون كوه و از اين دره به اون دره حال برو كي نرو هر چي ميرفتيم به جايي نمي رسيديم از شانس بدمون آب آشاميدنيمون هم تمام شد و چون فقط با خودمون صبحانه برده بوديم چيزي هم براي خوردن  نداشتيم هوا لي ظهر بود كه فهميديم گم شديم هممون شاكي گير داديم به علي كه ما را آوردي كجا؟ علي هم در  كمال آرامش گفت نميدونم!!!!   و متوجه شديم  كه آقا اصلا قبلا اين طرف نيومده و از شانس ما امروز حس ماجراجوييش گل كرده و خواسته بدونه اين طرف چه خبره همگي در حالي كه بشدت عصباني بوديم مسير را عوض كرديم واز سمت ديگري حركت كرديم البته هنوز نمي دانستيم كه سر از كجا در خواهيم آورد بعد از مدتي  كوهپيمايي با 2 كوهنورد برخورد كرديم واز اونها مسير را پرسيديم وآنها گفتند كه نزديك ترين مسير اينه كه كلي بر گرديم عقب اول بريم دره چنار و تازه از سمت دره چنار بر گرديم سر جاي اولمون از مسيري كه پرسيده بوديم رفتيم تا به دره چنار رسيديم ومقداري استراحت كرديم وبراي رفع ضعف و خستگي  آب قند درست كرديم وخورديم وبسمت خونه بر گشتيم آ نروز كلي تيكه بار علي كرديم  چون واقعا خستمون كرد  ولي حالا  بعنوان يكي از بهترين خاطرات ازش ياد مي كنيم

حامد یغمایی در 85/11/21 1:30 | |

بنام خدا

مي خوام به عقب برگردم به سال 67 به زماني كه خيلي بچه بودم اون موقع خونمون عباس آباد بود.

وبراي آموزش قرآن هر روز به مسجد علي ابن ابي طالب(ع) مي رفتيم حدود 8 سال بيشتر نداشتم مربي قرآن ما آقاي نخستين بود يك روز بعد از آموزش گفت:بچه ها فردا هر كس دوست

داره بياد كوه از پدر ومادرش اجازه بگيره تا همگي بريم كوه من تا اون زمان با هيچكس جز پدر و مادرم بيرون نرفته بودم و برام خيلي جذاب بود كه با دوستام برم كوه. رفتم خونه واز بابام رضايت نامه كتبي گرفتم و فردا به همراه دوستام ا حمد صفايي و عباس ومهدي وساير بچه ها با آقاي نخستين و پسرش حركت كرديم به سمت تكيه حاج ابراهيم براي اولين بار بودكه به اونجا مي رفتم وخيلي بنظرم زيبا ميرسيد بعد از خوردن صبحانه آقاي نخستين برامون از خوبي نماز

حرف زد بعد از پايان صحبتها ش حركت كرديم به سمت كوه من تا آنروز از هيچ كوهي بالا نرفته بودم از آقاي نخستين اسم كوه را پرسيدم گفت اسمش كوه سرخه است وما مي خواهيم امروز از پشت اين كوه بريم بالا خيلي سخت بود و آقاي نخستين بخاطر بچه ها خيلي آهسته حركت مي كرد بالاخره به قله كوه رسيديم و من در كمال تعجب ديدم كه يك اطاق روي كوه ساخته شده اطاقي كوچك وزيبا با بچه ها رفتيم روي بام آن و از آن بالا به اراك نگاه مي كرديم

عليرغم خستگي زياد احساس خيلي خوبي داشتم تا آن زمان از هيچ چيزي اينقدر لذت نبرده بودم

وقتي به خونه برگشتيم تا چند روز غرق در خاطره آنروز بودم تا اينكه جمعه هفته بعد هم دوباره

با آقاي نخستين وبچه ها به كوه رفتيم وكم كم كوه رفتن جزو برنامه هاي هر هفته ما شد و آنقدر

به اين كار علاقمند شديم كه روزهايي كه آقاي نخستين كار داشت خودمون مي رفتيم كوه و به خانواده هامون مي گفتيم كه از طرف مسجد و با آقاي نخستين داريم ميريم.

خلاصه بعد از مدتي گند كارمون بالا اومد وهمگي از كوه رفتن منع شديم و ديگه بهمون اجازه

ندادند كه بريم كوه و مدتها توي خماري كوه مانديم البته بقيه بچه ها گاهي با داداش هاشون ميرفتند ولي من چون برادر بزرگتر نداشتم و پدر ومادرم كمتر اهل كوه و بيابون بودند كوه رفتن واسم عقده شده بود ومجبور بودم منتظر باشم كه ببينم كه بابام با دوستاش كي هوس ميكنن برن يك طرف تا من دلي از عذا در بيارم اون موقع ها هنوز شهرك گردو را نساخته بودند واز پشت

خط آهن به بعد همش بيابان بود و معدن ونمي شد مثل حالا سوار تاكسي بشي و تا پاي كوه سرخه بري بعد زود بري بالا و بر گردي مثل الان هم كوهنوردي اينقدر رايج نبود جمعه ها اگر كوه سرخه خيلي شلوغ ميشد 20-30 آدم تو كوه بود و واقعا والدين مي ترسيدن بذارن 4 تا الف

بچه مثل ما با هم برن كوه و ما مجبور شديم كمتر به كوه بريم ولي روز به روز بيشتر عاشق كوه شديم تا اينكه كم كم ما هم بزرگ شديم.

حدود 6 سال به همين منوال گذشت ودر اين مدت بندرت به كوه مي رفتم تا اينكه خونه عباس آباد را فروختيم و آمديم ته هپكو و فصل جديدي در زندگي من آغاز شد .

برعكس محله عباس آباد اينجا فضاي بازي داشت وچيزهاي جديدي كه منو بخودش جذب كرد

اينجا پر بود از جنگلهاي مصنويي وبسيار زيبا در اينجا دوستان زيادي پيدا كردم از جمله علي

جودكي كه مثل خودم ماجرا جو و عاشق طبيعت بود. حالا برنامه هر روز ما شده بود جنگل رفتن

و درست كردن سيب زميني آتيشي وشامورتي خوردن وبالا رفتن از دارودرختها و.... ديگه كم كم داشتيم جنگلي مي شديم يادش بخير اون زمان (سال73 – 74 )جنگلهاي ته هپكو واقعا زيبا و

بكر بود هنوز سالن ورزشي وجاده نساخته بودند  جنگل واقعا سر سبز و پر بود ومن به چشم خودم  جونورهايي  مثل  روباه  خرگوش  شغال  گرگ  جغد و...ديده بودم.  عصرها  وقتي  از هنرستان  بر مي گشتم با بچه ها مي رفتيم جنگل ودنبال ماجراجوييهاي دوران نوجواني و انقدر

كه بفكر جنگل وگردش و شكار(با تفنگ بادي) بوديم كمتر بفكر درس وزندگي بوديم و واقعا خوش بوديم(الكي خوش) ديگه كوه رفتن هم از يادم رفته بود تا اينكه يك روز تو هنرستان علي شمسي را ديدم وگفت كه فردا قراره با يكي از بچه محلاش برن كوه و بمن گفت اگر دوست داري بيا البته علي شمسي كوهنورد بود و هميشه برنامه كوهشون برا بود.علي يكي از همكلاسيهاي من بود كه بعدها تبد يل شد به يكي از بهترين دوستام وخيلي چيزها درمورد كوه وهنرهاي رزمي  به من ياد داد بهر حال فرداي آنروز من وعلي ودوستش محمد كاظمي هر سه رفتيم دره گردو وپشت خونه مصطفي گردويي صبحانه مشتي زديم ومن وعلي رفتيم بالا كوه تا ريواس بچينيم جاتون خالي آنروز واقعا خوش گذشت وياد وخاطره گذشته ها را واسم زنده كرد و باعث شد دوباره به دنياي كوهستان برگردم. يادمه به اولين كسي كه گفتم مي خوام كوهنوردي كنم علي جودكي بود و اونم گفت كه منم پايم كم كم شروع كرديم به كوهنوردي وكمتر جنگل مي رفتيم

كوه رفتنهاي من وعلي جودكي باعث شد بقيه بچه ها مثل مهدي عبدلي ومهدي ونايي وبهمن و

احمد جودكي وعلي مومني وايمان شاهصنم  معينفر وبقيه بچه ها به گروه 2 نفره ما اضافه بشن اما از كوه رفتمون بگم كه آخر جواد بازي بود با كتاني چيني وساك ورزشي  قيافه هامون به هر موجودي شبيه بود الا كوهنورد! اون موقع هيچكدوممون وسيله كوه نداشتيم جمعه ها صبح هر كي هرچي توخونه داشت جمع مي كرد وبا خودش مياورد حتي چوب هم مي ريختيم تو كيسه و با خودمون مي برديم كوه همگي بچه ها  بجز احمد جودكي ومهدي عبدلي كه خيلي تنبل بودند عادت داشتيم ساعت3 و4 صبح از ته هپكو پياده راه بيافتيم و از زير پل شهر صنعتي و روي ريل قطار بريم سمت كوههاي چشمه موشك بعد از روي كوهها بريم سمت دره گردو پاتق ما بيشتر دره گرگي و بركه بود تا ما به مكا نهاي مورد نظر ميرسيديم و آتش روشن مي كرديم

سروكله احمدومهدي با ضرب وتينپو پيدا ميشد اونا عادت داشتن با ماشين تا اول گردو بيان وزياد اهل كوهپيمايي نبودن. كم كم تعداد بچه ها آنقدر زياد شد كه وقتي مي خواستيم چايي درست كنيم ميبايست 1 كتري مسجدي آب جوش درست كنيم مسول چايي محمد محمدي بود و موقع چايي درست كردن آنقدر كثيف كاري مي كرد كه نصف بچه ها از چايي خوردن مي افتادن تعداد زياد بچه ها باعث شد كه سازماندهي كمي سخت بشه و چند نفري هميشه از زير كار در برن ومن وعلي و وحيد حبيبي (خدا رحمتش كنه) جور بقيه را بكشيم كم كم به اين فكر افتاديم

كه بعضي از بچه ها را قيچي كنيم آخه بعضي اوقات تعدادمون به 17 – 18 نفر ميرسيد ونه تنها خوش نمي گذشت بلكه باعث بحث و دعوا مي شدالبته من بجز بچه هاي محل با علي شمسي هم كوه مي رفتم. خلاصه تصميم گرفتيم كه ديگه وقتي خواستيم بريم كوه همه را خبر نكنيم و 3 – 4 نفري بريم با علي شروع كرديم به گلچين كردن افراد و هر هفته با 2- 3 تا از بچه ها مي رفتيم وبه اين فكر افتاديم كه مقداري وسيله واسه كوه بخريم با  علي جودكي  رفتيم و تفنگ بادي هامون را فروختيم  علي جودكي يك كوله  60 ليتري مشكي و آبي ناز خريد ولي من كوله باب ميلم پيدا نشد وپول تفنگ را هم خرج كردم و موندم بدون كوله وهمچنان با ساك ورزشي ميرفتم كوه وهميشه كتفهام از فشار بند ساك كبود ميشد تا اينكه يكروز كه با علي شمسي رفتيم كوه شمسي گفت حامد من 2 تا كوله دارم بيا يكيشو بدم بتو تا هر وقت كه كوله بخري دستت باشه و 1 كوله قرمز مشكي زين دار داد بهم از وقتي با كوله شمسي رفتم كوه تازه فهميدم چقدر خر بودم با ساك ميرفتم كوه و تا حدود 6 ماه بعد كه خودم يك كوله فني 60 خريدم با كوله علي كلي حال كردم حالا ديگه من و جودكي كوله پشتي و كمي هم وسايل كوهنوردي مثل كفش وگاز و ساير تجهيزات داشتيم. كارمون راحت تر شده بود وبخاطر سبكبار شدن ميتونستيم بيشتر كوه پيمايي كنيم .كوهپيمايي هاي تفريحي ما كم كم تبديل شد به كوهنوردي هاي سنگين و نيمه حرفه اي و به همين خاطر خيلي از بچه ها خودشونو كشيدن كنار و اكثر اوقات من وعلي و كورش و ايمان

ميرفتيم كوه اما از اونجايي كه هممون تو يك سطح بوديم و مربي نداشتيم از نظر بدني آسيب هاي زيادي ديديم ومن و علي هنوز كه هنوزه بخاطر شيوه اشتباه كوهنوردي از زانو درد رنج ميبريم و كورش كه بدتر از ما شد وحالا مجبوريم با ملاحظه كوهنوردي كنيم.

 

حامد یغمایی در 85/11/20 3:0 | |
 
business articles